ابو القاسم راز شيرازى
104
مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )
--> - گاه احمر سرخوش چون وَردِ تر * گه زمرّد سبزوش اندر نظر گاه زرّين چون طلا گه مشك ناب * چُون بنفشه زاب حيوان خورده آب هفت رنگ آيد عيان از هفت نور * هفت بحر از نور حق يابد ظهور هر يكى زان بحرها بىمنتها * صاحبِ دل داند ابحارِ خدا اين بُود ابحارِ اطوارِ قلوب * قلب عارف راست اسرار و غيوب اين بُود اطوار سبعهء عارفان * اين بُوَد اسرار قلب كاملان مُختصر كردم كه تا عارف شوى * بر بُطون سرّ خود واقف شوى اين بُود افلاك روحانىّ جان * اين بُوَد سبع سماوات نهان انفس و آفاق را يكسان ببين * آنچه در آفاق ، در انفُس يقين عالم آفاق ظلّ انفُس است * عالَم انفُس ز فيض اقدس است زين سبب فرمود مولاى جهان * عالَم اكبر در انسان شُد نهان اكبر از انسان نيامد هيچ شىء * اصل ، انسان ما بقى ظلّاند و فَىء درد او در اوست درمانش از اوست * وصل او در اوست هجرانش ازوست از خدا انسان كتابى دان مُبين * مُضمرَات از حرفهايش مُستَبين كس چه داند قدر انسان اى پسر * تا نگردد قلب او صاحب نظر ترجمه و شرح ابيات حسّان بود حسّان مادحِ شاهِ رُسل * مَفخَر اصحاب بينش در سُبُل حاضر اندر مسجد و آن حادثه * ناظر اندر سُكر و صحو حارثه چون حكاياتش همه ديد و شنيد * مدح اهل معرفت زو شد پديد بىتفكّر گُفت شش فرد از نياز * كآوَرَد جان و دل اندر اهتزاز او بتازى گفت و من با پارسى * تا به كُنه فهم معنايش رسى « پارسىگو گرچه تازى خوشتر است * عشق را خود صد زبان ديگر است » قلبهاى عارفان را ديدههاست * جانشان زان مست ديدار خداست آنچه آنها ديده ، از حسّ كس نديد * بلكه آن سِرّ گوش نتواند شنيد ديدِ حسّ كى همچو ديد دل بُوَد * ديد حس در پيش دل باطل بُوَد از زبان معنوى با بىنياز * در مُناجاتند و اسرار و نماز سِرّ دلهاشان كه آمد بىزبان * از كِرامُ الكاتِبين پنهان بدان عقل باشد كاتب هر نيك و بد * در قيامت شاهد افعال خود -